تبليغاتX
azimat
فسخ عزیمت جاودانه
 شهر بزرگ ما

بزرگی شهر

به وسعت خیابانش نیست

به عظمت بنای یادبودی است

که برای شاعرانش برپا میکنند

 

چندی پیش به آرامگاه خداوندگار حماسه و خرد،فردوسی طوسی،رفته بودم. ناخودآگاه شعربالا به ذهنم رسید . دیدن مقبره این مرد بزرگ در میان تل خاکی که میگفتند برای بازسازی آرامگاه انجاست،البته من سه سال قبل هم آنجا رفته بودم و این گرد و خاک آن زمان هم وجود داشت، صحنه بسیار رقت انگیزی بود. مجسمه ها هم بر دیوارها با نهایت کم سلیقگی،البته اگر نخواهیم آن را کم دانشی بنامیم، نصب شده بودند . یعنی هیچ نظمی در کار نبود. درصورتی که دکوراتور آنجا به راحتی میتوانست تابلوها را طوری انتظام دهدکه بیانگر سه دوره اساطیری،حماسی و تاریخی در شاهنامه باشند.

بازهم میتوان از این موارد کج سلیقگی ردیف کرد،هرچند فایده ای ندارد،ولی اسف بارتر از این، وضع مرد بزرگ دیگری بود که در جوار فردوسی در خاک آرام گرفته است. مهدی اخوان ثالث، که در مورد او به حق میگویند،متاسفانه الان نام گوینده این سخن در خاطرم نیست، که خراسان اگر تنها اخوان را در خود پرورش میداد و هیچ انسان بزرگ دیگری از آن بلند نمیشد میتوانست تا ابد به وجود این مرد افتخار کند، حالا او در نهایت بی توجهی و انزوا در گوشه ای است و هیچکس هم یادی از او نمیکتد.و انزوای او در آن حد است که  حتی چراغی هم بر سر مزارش روشن نیست. حاضرم قسم بخورم که بیش از نود در صد افرادی که به آرامگاه فردوسی می آیند اصلا روحشان هم خبر ندارد اخوانی هم در آنجاست.

خلاصه این بازدید کاملا مرا به هم ریخت. التبه دو منظره بسیار خنده آور و مضحک هم دیدم. یکی اینکه مردم بر سر مزار فردوسی بزرگ فاتحه میخواندند و دیگری هم موزه فردوسی بود که هیچکدام از آثار درون آن به جز تصاویری از شاهنامه بایسنغری و جند نسخه خطی دیگر از شاهنامه ربطی به فردوسی نداشت. کلی کوزه هم به عنوان آثار باستانی گذاشته بودند که من عین همانها را پارسال در میدان امام اصفهان خریده ام و در نهایت وقاحت زیرش نوشته بودند : مربوط به دوران معاصر

البته این فقط وضع اخوان و فردوسی نیست بلکه در حق سایر اهل ادب هم این کینه ها روا داشته میشود. ماجرای یادبود شاملو و آن افتضاحی که به بار آمد که یادتان نرفته؟ پس با این حساب کشور ما خیلی بزرگ است


پ.ن: شعری که در ابتدای مطلب نقل شده از ناظم حکمت است.

|+| نوشته شده توسط مانا در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387  |
 

و سوال کردند که یا شیخ دلهای ما خفته است که سخن تو در دلهای ما اثر نمیکند چه کنیم؟ گفت کاش خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد دلهای شما مرده است که هر چند می جنبانی بیدار نمیگردد

"تذکره الاولیا- در ذکر حسن بصری"

بعد از این همه سال باورم نمیشد خواندن اینجور کتابها هنوز مرا به وجد بیاورد

|+| نوشته شده توسط مانا در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 ادبیات فشرده

کافی است این باکس موبایلهایتان را چک کنید تا متوجه عمق فاجعه بشوید . میتوانم به راحتی حدس بزنم که نیمی از پیغامها شعر و متون ادبی هستند . تازه این اواخر داستانکها هم به جرگه این پیامها افزوده شده اند. در نگاه اول این موج فراگیر حتی میتواند باعث آشتی مردم با ادبیات رو به سقوط فارسی شود ولی کافیست در این موضوع کمی دقیق تر تامل کنید تا متوجه ماهیت اسف بار این وضعیت بشوید. ادبیات در حال تبدیل شدن به یک سرگرمی است. یک سرگرمی مثل پفک خوردن و تلویزیون تماشا کردن و پارک رفتن و تفریحات دیگری که نیاز به معرفی ندارند. حالا ممکن است این سوال ایجاد شود که مگر تفریح و سرگرمی بد است؟ در پاسخ باید بگویم اگر نظر من را بخواهید که جواب مثبت است تفریح کردن با یک رشته علمی کار درست و عاقلانه ای نیست و اگر هم بخواهم از این عقیده ی  تا قسمتی دگماتیک عدول کنم باید بگویم اگر ادبیات وسیله ای برای سرگرمی بشود مسلما تا زمانی مورد استفاده قرار می گیرد که این سرگرمی جذاب باشد و وقتی تفریح جدیدتری کشف شود ادبیات به خاک سپرده میشود و من حاضرم قسم بخورم با وضعی که ما در پیش گرفته ایم تا نیم قرن دیگر باید بر جنازه ادبیات غنی فارسی گریه سر دهیم


پ.ن شاید این طور صحبت کردن مثل حرفهای آدمهای عزلت نشینی باشد که فقط گلایه میکنند وهیچ حرف مفیدی نمیزتتد ولی فراموش نکنیم که بیان کامل یک مساله نیمی از راه حل آن است
|+| نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 شعر کوتاه را که میشناسید؟

شعر کوتاه از این منظر وحشتناک و جانکاه است که جان آدم را میگیرد. انگار که خون آدم بابت سرایش چند کلمه تمام میشود. و این جان دادن جان دادن خواننده را میطلبد برای فهم درست. این نگاه بیرحم است اما وقتی پای تقدس کلمه در میان باشد دیگر سبک سری و لوس بازی خیانت است . خیانت به کلمه خیانت به انسان که زاده ی کلمه است .پس این کلمه ها محصول تمام خون هایی است که از جان ما میرود و محصول تمام خون هایی که من و شما در طول تاریخ بالا آورده ایم

|+| نوشته شده توسط مانا در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 
امروز روز بزرگداشت فردوسي بود خيلي دلم ميخواست مطلبي درمورد اين نابغه حماسه سرايي در جهان بنويسم ولي الان اصلا شرايط روحي مساعدي ندارم

اين پست را هم فقط به خاطر اين گذاشتم که مديون او نباشم

اگر تندبادي برآيد ز کنج                                         به خاک افکند نارسيده ترنج

ستمکاره خوانيمش ار دادگر                                  هنرمند دانيمش ار بي هنر

اگر مرگ داد است بيداد چيست؟                            ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست؟

اينها ابيات آغازين غم نامه رستم وسهراب بود

|+| نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 يک اتفاق فرهنگي
بيست و يکمين نمايشگاه بين المللي کتاب تهران هم شروع به کار کرد با همان محدوديت ها ، با همان مشکلات و با همان ناهماهنگي ها

مثل هميشه بخش کتب لاتين دچار آشفتگي فراواني بود براي خريد هر کتاب بايد کارت شناسايي تحويل ميدادي و من که سه کتاب ميخواستم و دو کارت همراهم بود مجبور شدم سه ساعت منتظر بمانم

غرفه ها هم اکثر قريب به اتفاق خالي از هر پيشامد جديدي بودند و همگي کتابهاي حدود شش سال پيش خود را عرضه ميکردند. آخر در اين برهوت نشر کتاب ديگر بايد خيلي توقعمان بالا باشد که دنبال کتاب جديد بگرديم ، کاغذ که مشمول يارانه نميشود، مجوز گرفتن براي کتاب هم کار حضرت فيل است، تازه کسي هم کتاب نميخرد و همه اين عوامل به علاوه هزار عامل پنهان و آشکار ديگر چنين وضعي را به وجود آورده

بيش از نيمي ازغرفه ها هم که مثل هميشه مربوط به کتابهاي مذهبي بود و مسئولان غرفه ها آنقدر بداخلاق و عصباني بودند که نميشد در مورد کتابهايشان ازشان سوال کني و اين براي کسي مثل من که مطلقا در فضاي اين گونه کتابها نفس نکشيده زيان بار است و انگار من ناچارم تا ابد در اين جهل بمانم

اما از همه اين حرفها که بگذريم اسفبارترين موضوع در نمايشگاه امسال (که به نحو بارزي نسبت به پارسال افزايش يافته بود) نگاه کردن به دست افرادي بود که از نمايشگاه خارج ميشدند، تمام دستها خالي بود انگار اين ملت با کتاب قهر کرده اند، انصاف بدهيد ،مشکل از قيمت کتابها نيست اينها همان کساني هستند که پولهاي کلان براي لباس و غذا و هزار چيز ديگر ميدهند ولي نميدانم چرا براي کتاب جيبشان خالي است؟

و واي بر جامعه اي که مردمش بزرگترين عامل فرهنگ را ناديده بگيرند


پ ن: نميدونم چرا جديدا تمام پستهام طولاني ميشه شايد معلمي کردن اين بلا رو سر من آورده
|+| نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 
هی شعر بلند گفتنم بی ثمر است

هی چهره به اشک شستنم بی ثمر است

حالا که غریب ماند دستم بی تو

از عشق پناه جستنم بی ثمر است

این رو همین الان گفتم چون همین الان از یک جلسه شعرخوانی میام . میدونم حتی ارزش اینو نداره که کاغذ حرومش کنم و یا اینکه وقت شما دوستان عزیز رو برای خوندنش بگیرم. ولی خب شما ببخشید. در توضیح باید بگم کسانی که منو نمیشناسن بدونن من اعتقاد دارم هنر اگر در خدمت اجتماع نباشه اصلا دارای ارزش نیست چون ذات هنر تعالی اجتماعه.

|+| نوشته شده توسط مانا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 مرده اي به نام ادبيات
روزگاري ادبيات به عنوان يک علم مطرح بود و شاخه هاي آن عبارت بود از معاني، بيان ،بديع، عروض، قافيه و شاخه هاي ديگر در اين روزگار اگر کسي ميخواست شاعر شود بايد با شاخه هاي مختلف علوم ادبيه آشنا ميشد حتي شاعري مستلزم شاگردي کردن نزد استاد بود يعني فرد بايد ديوان هاي شاعران مطرح پيشين را ميخواند و چه بسا که حفظ ميکرد و علاوه بر آن ملزم بود با بسياري از علوم ديگر از قبيل نجوم، طب، رياضي فقه و دانشهاي ديگر آشنايي داشته باشد در چنين محيطي شمار شاعران مسلما کم بود ولي همين تعداد کم هم کافي بودند تا نشان بدهند ادبيات هنوز به حيات خود ادامه ميدهد

اما امروزه اوضاع کاملا دگرگون شده ديگر براي شاعري آگاهي از علوم مختلف که هيج حتي آگاهي از علوم ادبيه هم لازم نيست هرکس که دچار تلاطمات روحي ميشود شعر ميگويد و آن را منتشر ميکند بنابراين ادبيات يک هنر شده مثل خياطي و آشپزي و گلدوزي تا به کسي بگويي دانشجوي ادبيات هستم انتظار دارد يا شاعر باشي يا نويسنده(در معناي اصطلاحي) و اصلا حوزه هاي ديگر اين علم مثل نقد ادبي ، نسخه شناسي، مطالعات تطبيقي، ويراستاري و ديگر شاخه ها براي همه مبهم و بي معني است و اين يعني ادبيات هم يک هنر شده و همين هنر شدن ادبيات است که مانع پيشرفت و تحول آن ميشود

ملاحظه ميکنيد که در گذشته سبکهاي گوناگون ادبي از قبيل هندي، خراساني، عراقي، بازگشت، مکتب وقوع و ديگر سبکها وجود داشت ولي اکنون تقريبا بعد از انقلاب ادبي نيما و شاگردانش سالهاست که ديگر با تحول چشمگيري روبرو نشده ايم البته من منکر جريانهاي جديدي مثل شعر حجم، شعر گفتار، موج نو و ديگر سبکها نيستم ولي به راستي چند نفر حتي از فرهيختگان ادبي امروز با ين جريانها به اندازه سبکهاي کهن آشنايي دارند؟


پ ن۱:اميدوارم با اين پست متهم به سنت گرايي نشوم (قابل توجه بعضي از دوستان)

پ ن۲: از آنجا که خودم اکثرا حوصله خواندن پستهاي طولاني را ندارم از شما هم توقعي نيست که اين مطلب رو يخونيد ولي اگر حتي يک نفر هم بخونه و نظرش رو بگه واقعا خوشحال خواهم شد

|+| نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 بدون شرح
امروز بازار مار زلف و سنبل کاکل کساد است . موی میان در میان نیست . کمان ابرو شکسته چشمان آهو از بیم آن رسته است . به جای خال لب از زغال معدنی سخن باید گفت. از قامت چون سرو و شمشاد سخن کوتاه کن و از درختان گردو و کاج جنگل مازندران حدیث ران. از دامن سیمين بران دست بکش و بر سینه معادن آهن و نقره بیاویز. بساط عیش را برچین و دستگاه قالیبافی را پهن کن

                               سیاحت نامه ابراهیم بیک/حواشی و موخره از باقر مومنی/نشر سپیده

امروز شاعر باید لباس خوب بپوشد

کفش تمیز واکس زده باید به پا کند

آنگاه در شلوغترین نقطه های شهر

موضوع وزن و قافیه اش را

با دقتی که خاص خود اوست

از بین عابرین خیابان جدا کند

                                                                     شاملو/ شعری که زندگیست

|+| نوشته شده توسط مانا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387  |
 يک نظر نه چندان کارشناسانه
در کوچه باد مي آيد

در کوچه باد مي آيد

اين ابتداي ويرانيست

انروز هم که دستهاي تو ويران شدند باد مي آمد

اين هم براي اينکه نشانه هاي يک جاهل رو با خودم حمل نکنم ولي کاش فرار از جهل هميشه اين قدر ساده بود

اينکه درمورد ادبيات کلاسيک پست گذاشتم علتش فقط اين بود که امروز ادبيات علم نيست بلکه يک هنره و جايي براي بحث علمي در اون باقي نمونده(البته اين صرفا نظر منه و همه ميتونن مخالف من باشن)

|+| نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا